نگاه تو

باز هم

سنگینی نگاه تو

کمراحساسم را خم کرد

شاید

تقصیر تو نباشد

احساس من دیگر پیرشده...

چند وقت پیش یکی از دوستام شعری واسم خوند با این مضمون:

نیا باران!

زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم ،خوب میدانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب میدانم

که گل در عقد زنبور است

ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد...

 

ومن در جواب چنین گفتم:

بیا باران!

مبادا کارهامان را به دل گیری

"خدا" در قلب ها بذر محبت کاشت

گناه آن گل غمگین و عاشق چیست؟!

بیا باران

مشو نومید

زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم،خوب میدانم

ببخشایم

ولی من سخت محتاجم

به آواز قشنگ تو

به صافی و به پاکی وجود تو

بیا باران

کنار بگذار این تردید

شکسته ام،زخمی و غمگین

زمین و اهل آن چرکین

به چشمانم نگاهی کن

ببار با من به همدردی

بیا و انتظارم را

تمام خاطراتم را

بشوی و نونوارم کن

بیا که باز

بدون چتر

پر از حسرت

پر از حس عجیب درد

پر از رخوت

پر از نفرت

به آغوشت پناه آرم

بیا امیدوارم کن

که من در حال پروازم

زمین جای قشنگی نیست

که من تنها به تو نازم

بیا باران

رهایم کن

بیا و این گناهانم

بشوی و پاک پاکم کن

 

دست زمخت

برای لحظه ای

در چشمانم

جا خوش می کنی

دلم را به درد آوردی...

می چکی از چشمم

و با دستان زمختت

خودت را که افتادی

از روی گونه هایم محو می کنی

و من

سبک می خندم

به سنگین بودن معنای مردی...

تقدیم به طاهایم که تنها امید ناامیدیهایم می شود

بی شک

خدا

هنوز هم دوستم دارد

من امروز

معجزه ی بزرگش را

با تمام کوچک بودنش

در میان دستهایم،لمس کردم

و چه لذتی دارد

که می دانم

خدا هنوز هم دوستم دارد

آنگاه که معجزه ام

با دستان کوچکش

در میان آغوشم

به انتظار می گرید

من

با تمام وجود

حس می کنم

بهشت را

زیر پاهایم...

من امشب می روم تا مهد اندوه غزلهایم

و شعری تازه می خوانم برای شادی احساس پوپک های شب داماد تنهایی

که با عطر بلور آگین خود

بر گونه ی خشک زمستانهای وهم آلود رویای من دیوانه می روید

نمی دانم

نمی دانم چرا شبها دلم می گیرد و از هر زمان عاشق ترم

من امشب تا مسیحا تا اهورا تا محمد(ص)

تا نخستین آدم عالم

هوایی می کنم پرواز ناب شعر هایم را

و با عطر خدا می شویم امشب مصرع پایان نیما را...

برای دو چیز

نمی توان پایانی متصور شد

خدا و عشق

تنها خدا و عشق پایان نمی گیرند