دست زمخت
برای لحظه ای
در چشمانم
جا خوش می کنی
دلم را به درد آوردی...
می چکی از چشمم
و با دستان زمختت
خودت را که افتادی
از روی گونه هایم محو می کنی
و من
سبک می خندم
به سنگین بودن معنای مردی...
+ نوشته شده در جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 2:56 توسط فاطمه
|